الشيخ السبحاني
51
فرازهايى از تاريخ پيامبر اسلام ( فارسى )
« بار الها ! براى مصون بودن از شر و گزند آنان ، اميدى به غير تو نيست ، آفريدگارا ! آنان را از حريم خود بازدار ، دشمن كعبه كسى است كه تو را دشمن مىدارد . پروردگارا ! دست آنان را از خراب كردن آستانهء خود كوتاه ساز . پروردگارا بندهء تو در خانهء خود دفاع مىكند ، تو نيز از خانهء خود دفاع كن . روزى را نرسان كه صليب آنان پيروز گردد و كيد و خدعهء آنان غالب و فاتح شود « 1 » » . سپس ، حلقهء در كعبه را رها نمود و به قلهء كوه پناه برد ، كه از آنجا جريان را مشاهده كند . بامدادان ، كه ابرهه و قواى نظامى وى آمادهء حركت به سوى مكه شدند ؛ ناگهان دستههائى از پرندگان از سمت دريا ظاهر شدند كه ، هر كدام با منقار و پاهاى خود حامل سنگهاى ريزى بودند . سايهء مرغان ، آسمان لشكرگاه را تيره و تار ساخت ، و سلاحهاى كوچك و به ظاهر ناچيز آنها اثر غريبى را از خود گذاشت . مرغانِ مسلّح به سنگهاى ريزه ، به فرمان خدا لشكر ابرهه را سنگباران كردند ، به طورى كه سرهاى آنها شكست و گوشتهاى بدن آنها از هم پاشيد . يكى از آن سنگريزهها ، به سرِ « ابرهه » اصابت كرد ، ترس و لرز سراسر بدن او را فرا گرفت ، يقين كرد كه قهر و غضب الهى او را احاطه كرده است . نظرى به سپاه خود افكند ، ديد اجساد آنها مانند برگِ درختان به زمين ريخته ، بىدرنگ به گروهى كه جان به سلامت برده بودند ، فرمان داد تا مقدمات مراجعت به يمن را فراهم آورند و از آن راهى كه آمده بودند به سوى « صنعا » بازگردند . باقيماندهء لشكر ابرهه ، به سوى « صنعا » حركت كرد ، ولى در طول راه بسيارى از سپاهيان بر اثر زخم و غلبهء ترس و رعب جان سپردند ، حتى خودِ ابرهه وقتى به صنعا رسيد ، گوشتهاى بدن او فرو ريخته و با وضع عجيبى جان سپرد . اين داستان موحش و عجيب در جهان صدا كرد ، و قرآن مجيد داستان
--> ( 1 ) يا رب لا ارجو لهم سواكا * يا رب فامنع منهم حماكا ان عدو البيت من عاداكا * امنعهم ان يخربوا فناكا لاهم ان العبد يمنع * رحله فامنع رحالك لا يغلبن صليبهم * و محالهم عدواً محالك